زبان عشق
زنده می مانم تا کتاب عشقم زبان باز کند
چطور مطورایید ؟ ببخشید که یه چند وقتی آپ نکردم ! دیگه درس و مدرسه و کلاس زبان و موسیقی و ال و بل سیمبل مگه برای آدم وقت آزاد میزارن ؟ خلاصه ... امروز اومدم آدرس وبلاگ جدیدم رو بگم و برم http://pardis-reisy.blogfa.com/ به اسم خودمه احتما برید سر بزنیدا ... نظرم نزارید خفتون می کنم البته فعلا یه پست دادم اما برید سر بزنید . اینجا نمی گم درباره ی چیه خودتون برید ببینید دیگه .... آها ! ... دوستان عزیزم وبلاگم رو بلینکید و توی نظر ها بهم خبر بدید تا بینکمتون ... اوکی ؟! یادتون نره هااااااااااااا ! پس فعلا ! بای تا های + ویرایش : آدرس رو لینک کرده بودم متوجه نشدید دوباره آدرس رو گذاشتم به به به به چه طور مطورایین ؟! دوستان دانش آموز دانشجو ایشالله دو روز دیگه باید از کله ی سحر بیدار باش بزنیمو ..... میرم مدرسه میرم مدرسه جیبام پر از فندوق و پسته جیبام پر از فندوق پسته ............ حالا یکی نیست بگه تو این گرونی فندق و پسته می خوای چیکار ..... ها ؟! جون شما نباشه جون خودم دیگه به زور میشه ما یحتاجو گرفت .... بیچاره این بابا ها ... اللهی ..... دیشب رفتم خیر سرم ادامه ی وسایل مدرسه امو بگیرم دیدم ای داد بر من بلا استثنا همه چیز ۳۰٪ تا ۶۰٪ افزایش قیمت داشته مثلا جامدادی ۱۰ تومنی شده ۱۳ تومن این جالبه مداد نوکی بوده ۵ تومن ، سه روز پیش ، امروز بود ۸ تومن یعنیا مملکته داریم ما دلار شده ۲۵۰۰ تومن آخه من چی بگــــــــــــــــــــــــــــــم ................ آخیش خالی شدم اول از همه گله می کنم ازوتون که چرا رمانمو نمی خونین ؟! .... ها .... ها ....ها امروز یه رمانی می خوندم اسمش همه ی هستی من بود خیلی غمناک بود یعنی به اندازه ی یه دبه ی بیست لیتری اشک ریختم .... خلاصه دپسرده بودم اساسی امروز ... مامانم که میگفت خل شدی .... کلاس زبانم داشتم و دعا دعا می کردم ادامه ی فیلم جلسه ی پیشو ببینیم بلکه یکم از این دپسردگی ما رفع بشه ..... خلاصه سرتونو درد نیارم... رفتم کلاس و از شانس به قول یکی از دوستان گل من گلیه ما کل امروزو ریدینگ کار کردیم ..... استادم قبلش نگفته بود ما هم که بی خیال یه نگاهم روی کلمات جدیدش ننداخته بودیم .... همه از دم عین چس لالا خوندیم این ریدینگو .... بالاخره بعد از دو ساعت طاقت فرسا ، کلاس تموم شد ... از کلاس با یه گود بای پریدم بیرون .... مثل هر روز دختر عمه ام که پنج ترم از من جلو تره کلاسش نتمومیده بود و من عین این اسکولا باید منتظرش میشدم که خانم تشریف بیاره ..... به قول خانوم فاطمه بی کار و علاف نشستم رو یه صندلی ...... خدا پدر این آندرویدو با اون انگری بردش بیامرزه که واسه بیکاری عاااااااااالیه .... خلاصه ساعت نه کلاس من تموم شده بود نه نیم در کلاس دختر عمه ام گشوده شد .... منم بدون خجالت پریدم توی کلاس ... حالا استاد اونا فکر میکنه من خواهر آزاده ام ( دختر عمه ی گرام ) یه ربعم توی کلاس اونا علاف بودیم .... داشتن عکس می گرفتن ... نیس جلسه ی آخر ترم آخر بود می خواستن یادگاری بشه ... بعد از صد مدل ژست عجق وجق به زور آزاده رو کشیدم بیرون .... حوصله ی آسانسورم نداشتم پنج تا طبقه رو با غر من و ببخشید ببخشید آزاده رفتیم پایین .... پامو ار در آموزشگاه گذاشتم بیرون که ..... اصن روح تازه گرفتم .... جای اخم عمیق پیشونیمو به یه نیش شل شده دادم ... بله ..... حبیبی بنده داشتن عین چلغوز بو داده راه میرفتنو با موبایلشون حرف میزدن .... وای چه تیپی هم زده بود بی شعور .... چند ماه بود ندیده وبدمش اون شکم لا مصبو جمع کرده بود ..... ای دون ..... شلوار سفید پوشیده بود با پیراهن و کفش چرم دارچینی ! واییییییییییییییی .... اما چون نیمرخ بود نتونستم چشماشو ببینم .... مـــــــــــــــــــــامان ........ آخ جوووون .... آخ جون جمعه همایشه آموزشگاهه .... ایشالله بیاد ..... عاجقتم ..... یعنیا اگه این مامانم انقدر ازش تعریف نمی کرد عمرا من یه نگاه بهش می انداختم ... خداییش نمی دونم چه پدر کشته گی با من داره که انقدر باهام لجه ..... هییییییییییییییییییی........ خدا بگم این آموزش و پرورشو چی کار کنه ...... منو ازش جدا کرد .... حالا به زور باید ببینمش .... از قدیم گفتن دوری و دوستی .... اون موقع ها که هر روز چشم تو چشم بودیم می خواستم خر خرشو بجوم .... اون چشمای جیگرشو از کاسه در بیارم .... کلشو بزنم به دیوار خون ازش بپاشه بیرون ..... کل بدنشو تیکه تیکه کنم .... سرخ کنم ..... بریزم جلوی سگا ..... میبینید افکار خبیثمو ؟! اما الان چی ؟! هیییییییییییی ...... روزگار ....... آقا انقدر این رمانمو با چزئیات گفتم که حرف زدنم و توی وبلاگ پست دادنم هم عین همون شده ... دوستان زیادی حرفیدم دیگه فغلا بای بوس بوس ماچ ماچ آی لاو یو سو ماچ آقا این وب من شد معرفی رمان خو چیکار کنم دیه ؟! اول از همه میخوام به اونایی که قرار نبودو توسکا رو خوندن یکی دیگه از رمانای هما جونیو معرفی کنم که همین تازگی ها تمومیده ! این شما و این ........... جدال پر تمنا !!! این لینکشه : جدال پر تمنا | هما پور اصفهانی کاربر انجمن خلاصه : همه چیز از یه جر و بحث شروع شد ... یه جر و بحث ساده ... و بعد کم کم تبدیل شد به یه جدال ... جدالی پر از شیطنت و عطش ... جدالی پر از تمنا ... جدالی بین حوایی از تبار مسیح و آدمی از تبار محمد ... اینم عکسشه ! این رمان همونطوری که گفتم تموم شده ! اما ....... بعضیا که جدالو نخوندن که از الان بشینن بخونن . اما اونایی که خوندن مثل خودم .... هما داره یه رمان جدید می نویسه که تایپشو تازه شروع کرده . موضوعش کل فرق داره و لوکیشنش هم توی لندنه ! و اما به قول هما بریم که داشته باشیم ...... افسونگر .... خلاصه ی داستان : تائیس افسونگری بود که با افسون خود اسکندر را وادار کرد پرسپولیس را به آتش بکشد و من افسونگری هستم که روح را به آتش می کشم ... یکی پس از دیگری ... افسون نخواست افسونگر باشد ... افسونگرش کردند ... یک مادر ایرانی و این که نظر یادتون نره ! بای تا های خییییییییییییییییییییییییییلی از دستتون دل خورم یعنی یه نفر از شما نباید یه نگاهی به رمان من بندازه ؟ این چند وقتم که آپ نکردم سرم خیلی شلوغ بود . رمان می خونم رمان می نویسم آها اومدم لینک رمانو بزارم بلکه خوندید این خود رمانه : چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر انجمن اینم تاپیک نقده ( اگه نقد نکنید می زنمتون چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب دیگه ...... دیگه هیچی . سعی می کنم هر شب هم پست بزارم توی انجمن . بین ۳ تا ۵ تا پست می دم پس بای تا های بعدی ممنون از نظرایی که واسه پست قبلی گذاشتین . می خواستم خدمت شما عرض بنمایم که ........ رمانومو توی وبم نمی زارم عوضش توی فروم نود هشتیا هر شب پست می دم لینکشم براتون می ذارم امشب اولین پستمو دادم که شامل خلاصه ی داستان و مضمونشو نوع نوشتن و از این جور چیزا بود . ایشالله از فردا شب داستانمو میذارم گفته باشم حتما باید برام نظر بزارید همتون همین الان می رید اینجاو عضو میشید بعدم منو می زارید توی لیست دوستاتون . منم اونجا pardis 78 ام . اینم لینک رمانم : چشمهای وحشی | پردیس رئیسی کاربر انجمن بای تا های دلم براتون تنگولیده بود . خییییییییییییییییییلی بر بچ من دارم یه رمان خوشگل می نویسم می خواستم ازتون سوال کنم ببینم اگه هر روز بزارم می خونید ؟ هر کی پایه است اعلام کنه من سرشماری کنم اگه تعداد خوب بود می ذارم اسم رمان رو می گم اسمش ....... "چشمای وحشی" نظر بدید که من بفهمم چه کنم فعلا بای تا های چطور مطورین ؟ اقا رمان قرار نبودو که براتون گذاشتم یادتونه؟ توسکا رو چی یادتونه؟ اگه یادتونه پس آرتان و ترسا رو هم یادتونه . پسرش آترین یادتونه مگه نه ایناهاش این آترینه خیلی می دوستمش عین آرتان ته ژسته فسقلی امروز چن تا مطلب کوموچولو ی خگشل دارم هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش نگاه کنتا عشقو تو چشاش ببینی اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پایین ویه لحظه رفت توی فکر بدون که بدون تو میمیره اگه سرشو انداخت و خندید و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره عشق و آرامش دوست جونیای گلم فعلا اینا رو داشته باشید و نظر یادتون نره تا شنبه نظر بزاریداااااااااااا فـــعلــا بـــایــــ بـــای تا شنبه چطورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید من چند وقتی نبودم امروز با دست پر اومدم اول از همه یه سوال رمان قرار نبودو خوندید ؟ اگه خوندین الان اول از همه می خوام شعر قرار نبودو برای دانلود بزارم خواننده : علیرضا طلیسچی خیلییییییییییییییییییی آهنگش قشنگه : نمیدونم چی شد که اینجوری شد نمیدونم چند وقته نیستی پیشم اینارو میگم که فقط بدونیییییییییییییییی دارم یواش یواش دیونه میشم تا کی به عشق دیدن دوباره ات تو کوچه ها خسته بشم بمیرم تا کی باید دنبال تو بگردم؟ از کی باید سراغتو بگیرم؟ از کی باید سراغتو بگیرم؟ قرار نبود چشمای من خیس بشه قرار نبود هر چی قرار نیس بشه قرار نبود دیدنت آرزوم شهههههههههه قرار نبود که اینجوری تموم شهههه یادت میاد ثانیه های آخر گفتی میرم اما میام به زودییییی چشمامو بستم نبینی اشکمووووو چشمامو وا کردمو رفته بودی چشمامو وا کردمورفته بودی قرار نبود منتظرت بمونم قرار نبود بری و بر نگردی از اولش کنار من نبودییییی آخرشم کار خودت رو کردیییی قرار نبود چشمای من خیس بشه قرار نبود هر چی قرار نیس بشه قرار نبود دیدنت آرزوم شه قرار نبود که اینجوری تموم شههههه پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! خببببببببب از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است می خوام یه رمان خشششششششششششگل دیگه براتون بزارم این شما و این رمان امروز خلاصه: دختری از جنس همه دخترا ... که ناخواسته وارد راهی می شه که براش خیلی چیزا به وجود می یاره ... شهرت ... رقابت ... ثروت ... و چیزی که توی عقلش هم نمی گنجید هیچ وقت ... عشق!!! عشقی از نوع ناب در روزگاری که نامش هم کیمیاست ... نکته : آندرویدشو من دیدم به درد نمی خوره اما گذاشتم دیگه از هما جونم تشکر می کنم به خاطر رمان قشنگش خب دیگه اینم از پست امروز با نظرای خوشگلتون بترکونید امیدوارم روزه ها رو راحت بگیرید دوست ندارم ولی باید یرم فعلا بای 







![]()
![]()


































































اینم مقدمه است که منو خل کرده 
یک هویت ایرانی ...
یک دختر ایرانی ...
نه نه!
یک پدر اروپایی ...
یک هویت اروپایی
یک دختر اروپایی
نه نه!
من کیستم؟!
افسون؟
آفریده شده ام برای پاکی؟
یا گناه؟
برای محبت دیدن و محبت کردن؟
یا دیگران را تشنه محبت کردن؟
من مهمم؟
شاید هم نه ... اصلا به چشم نمی آیم ...
اذیت کردن من را دوست دارند ...
چرا من اذیت و آزار دادن را دوست نداشته باشم؟
چرا من تلافی نکنم؟
آنها مردند ... من دختری یکه و تنها!
آنها زور بازو دارند و من ...
عشوه و مکر زنانه!
شعار من اینست:
ترجیح می دهم همه مردان رژ لبم را خراب کنند ...
نه ريمل چشم هايم را !
اینم لینکش : افسونگر | هما پور اصفهانی کاربر انجمن 
![]()
![]()




) :
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()




![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند میكنند و سر هم داد میكشند؟
شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر كدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یكدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت میكنند.
چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلبهاشان بسیار كم است.
استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میكنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بینیاز میشوند و فقط به یكدیگر نگاه میكنند!
این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد... :heart::heart::heart:
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و من اینو می دونستم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم.. .
![]()

![]()









برچسبها: دانلود کتاب , معرفی کتاب , توسکا , مطلب جالب , دانلود آهنگ , قرار نبود , هما پور اصفهانی

| قالب ساز آنلاین |

